مُردم
من سالهای سال مُردم
تا این که یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره ...
یک مثقال ...
مثل من بمیری ؟
قیصر امین پور
من سالهای سال مُردم
میان باران عشق،
به دنبال خودم، می گردم...
کدام ،قطره منم؟
کدامین آوای برخورد،صدای من است؟
من...
به کجا خواهم خورد؟!
چونان همیشه آیا،
به پنجره ای که،
آنسسویش تو باشی؟
یا قسمتم،
اینبار...
لبهای توست؟!!!
شاعر:*قاصدک:احمد جانجان*
چه بی ریا آمدم به قلب عاشق تو باورم شد حرفای به ظاهر صادق تو چه پر غرور می روی از این دل شکسته انگار عهدی نبستی با این عاشق خسته جنگل چشمات هواش چه سرده هر نگاه تو حدیث درده رفتنت دیگه شده مسلم اما دل هنوز باور نکرده نکنه رنجیدی از من بگو تقصیرم چیه یا که دل به دیگری دادی بگو اون کیه نکنه که از حقیقت تو می خوای فرار کنی بری و یک بار دیگه منو بی قرار کنی به اون شقایقی که مست عشقه از تو جدا شدن شکسته عشقه من با وفا بودم با من جفا کردی تنها خدا داند با دل چها کردی شرمنده ام از دل از عشق بی حاصل
هیچ كس ویرانیم را حس نكرد، وسعت تنهاییم را حس نكرد.......
در میان خنده های تلخ من، گریه پنهانیم را حس نكرد.....
در هجوم لحظه های بی كسی، درد بی كس ماندنم را حس نكرد..
آنكه با آغاز من مانوس بود، لحظه پایانیم راحس نكرد......
گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم
گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم
از: سیمین بهبهانی
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز ترمه مادربزرگ
با اینها زمستون رو سر میکنم با اینها خستگیم و در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینها زمستون رو سر میکنم با اینها خستگی مو در میکنم
فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بقچه های نون
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینها زمستون رو سر میکنم با اینها خستگی مو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس
نا تمام گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینها زمستون رو سر میکنم با اینها خستگی مو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی حوض یک آبنتنی
با اینها زندگی مو سر میکنم با اینها خستگیم و سر میکنم با اینها زمستون رو سر میکنمش
می رسم*
اگر چه دیرمی شود، ولی بدان که می رسم
به فاصله فکر نکن، کمی بمان که می رسم
اگر چه عمر رفته و، جوانی ام پیر شده
به تو دراین جهان نشد، درآن جهان که می رسم
برای اینکه عشق را، کنار ِ تودرک کنم
اجازه ی سفر بده ، که خاک را ترک کنم
دراین جهان بجای آب ، به من سراب می دهند
اگر سوال می کنم ، به من عذاب می دهند
اگر چه دیر می شود ولی بدان می رسم
به فاصله فکر نکن کمی بمان می رسم
فقط در انتظار ِ تو،این همه سال مانده ام
به تو خبر نمی دهم ، که در چه حال مانده ام
بی تو به خانه می روم ، مَسیر، دام می شود
همیشه در یک قدمی ، وقت تمام می شود ...
افشین مقدم
در غروب بی کسی هایم کسی حرفی نزد
یک نفر با این دل پر خون من حرفی نزد
کس نیامد حال من جویا شود
از درون سینه ام آگه شود
می زند قلبم می طپد قلبم
زنده می مانم اگر
یک نفر با این دلم حرفی زند
من در این تنهایی غمگین می روم سوی خیال
می رسد بر ذهن من خیال او
می کشد بر قلب من تصویر او
ناگهان غمگین تر از روز دگر
می شود تصویر او در ذهن من
در هوای دیدن یک لحظه اش
می شود چشمهایم پر ز اشک
می زند قلبم ، می طپد قلبم
کیست که این را بشنود
و بگوید: این صدا از آن کیست
دلیل اینكه آرومم امید لمس دستاته
همین لبخند پنهانی كنار لحن گیراته
دلیل اینكه تنهایی همین دستای تنهامه
همین دنیای تاریكم همین تردید چشمامه
تو دلگیری نمی دونی چه رویایی به من دادی
اگه فكر می كنی سردم برو رد شو تو آزادی
نمی دونی چقد سخته تو پشت نبض دیواری
نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری؟
نه اینكه سرد و مغرورم نه اینكه دور از احساسم
بزار دست دلم رو شه بزار رویا رو بشناسم
تمومه شهر خوابیدن من از فكر تو بیدارم
یه روز می فهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم
شبیهه حس پژمردن دچار شك و بی رنگی
من آرومم...
تو تنهایی...
حقیقت داره دلتنگی...!
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ، ژرف ترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی میگذرد
و تو در خوابی
و پرستو ها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
- حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
من دراین خلوت دلگیر
جان می سپارم امشب
تقسیم می کنم سکوت را
با سکوت...
وتو درآنسوی این شب
با غم ها بیگانه
می گریزی از یاد من
شاید اما در خیالت
یاد من می شکفد
من ولی در این خیالم
که در چشمهای خسته ات
امروز شادی کجا بود...؟